|
دلم به وسعت یک اسمان تیره غمگین است
صدایی نیست،ماوایی نیست حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 12:37 توسط رویا |
تو دلم یه دنیا درده، مثل رفتن تو سرده، می ترسم توی سرمای زمستون، مثل یه درد بی درمون، بمونم همیشه حرفای تو، همیشه دردای تو توی آینه ي دلم، مثل یه برگ خزونه، مثل زخم این زمونه تو که رفتی نمی دونی، چه جوری آخه بدونی، تنهایی داره جونمو می گیره، وقتی که نیستی و دوری، می میرم تو دلم حرف دلت، تو چشام عکس چشت مثل یک قصه ي خوب ، مثل آرومی دیروز مثل یک عکس خزونه + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 15:56 توسط رویا |
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.ناگهان ذکاوت (هوش) ايستاد و گفت بياييد يک بازي بکنيم مثل قايم باشک. همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي که کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول کردند او چشم برهم بگذارد. تا بقيه قايم شوند.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع کرد به شمردن .. يک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي براي پنهان شدن پيدا کنند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مرکز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب ندارد چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي که ديوانگي به عدد صد رسيد عشق پريد و بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و رفت که يکي يکي که قايم شده بودند را پيدا کند اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مرکز زمين، يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه کرد تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست کشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او کور شده بود! ديوانگي گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کمکم کني مي تواني راهنماي ابدي من شوي.و اينگونه شد و از آنروز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ... عشق يعني مستي و ديـــوانگي + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 16:14 توسط رویا |
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 11:24 توسط رویا |
آیینه پرسید چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟ خندیدم وگفتم: ا و فقط اسیر من است. تنها دقایقی چندتأخیر کرده است.گفتم: امروز هوا سرد بوده شاید موعدقرار تغییر کرده .به سادگیم خندید و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است.گفتم:از عشق من چیزی سخن مگوی، گفت: خوابی سال هاست دیر کرده است ..در آیینه به خود نگاه می کنم آه عشق تو عجب مرا پیر کرده است! راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 13:55 توسط رویا |
تپش قلب مرا مي شنوي قطره اشكي كه فرود امده از ديده ي من مي بيني اين همه خون دل است چون كه قلب ز فراق تو به درد امده است اي گل خوشگل من! اي همه دغدغه هاي دل من حال زارم تو ببين چون تويي چاره ي هر مشكل من + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 0:57 توسط رویا |
بي تو در خلوت دل چشم به راهت دارم چه كنم دست خودم نيست كه دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:13 توسط رویا |
زمانی فراموشت خواهم کرد که عقلم خاموش نفسم قطع روحم در اسمان و.... تنم زیر خاک + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 18:38 توسط رویا |
تا به حال به كسي نگفته بودم از ته قلبم دوستت دارم اين بار به تو ميگويم تا به حال به كسي نگفته بودم كه حق با توست اين بار مي خواهم بگويم حق با توست تا به حال به كسي نگفته بودم دلش چقدر صاف است اين بار به تو ميگويم تا به حال به كسي اين قدر دروغ نگفته بودم اين بار به تو ميگويم!!!! + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 16:43 توسط رویا |
عشق در لحظه پديد مي ايد دوست داشتن در امتداد زمان عشق معيارها را در هم مي ريزد دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود عشق ويران كردن خويشتن است دوست داشتن ساختني عظيم عشق ناگهان و نا خواسته شعله مي كشد دوست داشتن از شناخت سر چشمه مي گيرد عشق قانون نمي شناسد دوست داشتن اوج احترام به قوانين است عشق فوران مي كند چون اتشفشان دوست داشتن جاري مي شو چون رودخانه عشق حرف شنو نيست .درس خوانده نيست مطيع نيست .... ديوار را باور نمي كند ...... بياييد يكديگر را دوست بداريم + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 11:54 توسط رویا |
|
| |||||